پیشوا آدولف هیتلر کبیر : من امروز مطابق با خواست پروردگار قادر عمل می کنم: با مقابله با یهودیان برای حفظ مخلوق خداوند نبرد می کنم

در آغازین روزهای پاییز دل من گرفته است ...

دیروز بعد از حدود یکسال (دقیقا یازده ماه) به کافه بلوط برگشتم. چیز زیادی از آن باقی نمانده بود همان موقع هم سوت و کور بود ولی این یکساله بدتر شده بود . آبخوری محبوب من را انبار گازوییل کرده بودند - دفتر کارم را جمع کرده بودند و شده بود انبار اوراق باطله اداره کنترل کبفیت . باغچه هندونه و انگورها خشک شده بود به معنای واقعی کلمه چیزی از کافه بلوط نمانده بود.

کاغذ پاره ها تو دفترم رو بردم وسط محوطه و با فندکم آتیش زدم بعد هم به اداره تاسیسات تلفن زدم گفتم باید آبخوری مثل روز اول بشه و گازوییلها را ببرن از کافه بلوط بیرون ... فکر نکنم نه من و نه کافه بلوط مثل سابق دوباره بشیم . ظهر که در را بستم و میخواستم برگردم تو پارکینگ "س- ز" را دیدم اصلا با این زن من حتی قبلا هم سلام علیک نداشتیم فقط تو ایمیلهای سازمانی اسم و ریخت نحسش رو می دیدم تا من رو دید همچین تعجب کرد انگار عزراییل رو دیده بعد هم عینک آفتابی اش رو از مغز سرش کشید تو چشاش ... نکبت

بگذریم وقتی داشتم کاغذها رو آتیش می زدم رفتم رو پلکان لب آبخوری نشستم و به این یک سال فکر کردم انگار ده سال گذشته بود .. بیکاری - جنگ - کار جدید اتفاقات غیر مترقبه و برگشت به نقطه آغازین-- برای من خیلی طولانی بود دلم گرفت و هوس آهنگ کاروانسرای کیتارو کردم ... گوش کردم بارها و بارها ... حس عجیبی بود دیروز بعدالظهر!


بگشا بندِ قبا ای مهِ خورشیدکلاه!

تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فکنم

خورده‌ام تیرِ فلک، باده بده تا سرمست

عُقده در بندِ کَمرتَرکشِ جوزا فکنم

جرعهٔ جام بر این تختِ روان افشانم

غُلغُلِ چنگ در این گنبدِ مینا فکنم

حافظا! تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا

من چرا عِشرتِ امروز به فردا فکنم؟

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

قهوه بعد از سیگار دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ 23:13

رشته های فنی بالاخص رشته الکترونیک فوق العاده دشوار هست و کسانی که به این رشته وارد می شوند معمولا تا سطح کاردانی یا کارشناسی بیشتر دوام نمی آورند و حین تحصیل رها می کنند و یا می روند پی یه کار راحتتر .

کسانی هم که تاب می آورند در مقطع تحصیلی ارشد تغییر رشته می دهند و وارد (رشته های مثل مدیریت - بازرگانی و ...) می شوند و یا در حد آموزش مثل دبیری و استادی در این رشته پیش می روند. ولی کسانی که در این رشته استخوان بترکانند و بخواهند لقمه نانی از این رشته بدست بیاورند مصایب و دشواری های زیادی در پیش رو دارند.

همیشه به همکاران و دوستانم به دیده احترام و ستایش نگاه می کنم . زندگی اینقدر سخت هست و ما با انتخاب الکترونیک سخت ترش کردیم.... بگذریم . این صحبتهای من به نوعی ادای دین به همه دوستانی است که گمنام و بی نام و نشان در حال کار در آزمایشگاهها - خطوط SMT line - کارگاهای تولید برد - زیرزمینها و پستو های شرکتهای الکترونیکی و غیره در حال کار و گذران زندگی هستند.

کار با آیسی و ترانزیستور و بالا و پایین کردن دیتا شیتها و نرم افزارهای خشک و بی روح رشته الکترونیک بقدری زمخت و ناراحت کننده هست که پس از مدتی شخص دچار نوعی یاس فلسفی و افسردگی می شود و اگر علاجی چاره نکند کم کم و به مرور زمان در این رشته حل خواهد شد. بارها گفته ام قهوه و سیگار تا جایی مدد می کند و از بعضی جاها به بعد اگر شخص روحیه قوی نداشته باشد دچار فروپاشی خواهد شد.

دیروز به حیات خلوت پشت شرکت رفته بودم - یه راهروی دراز و باریک که دورتا دورش دیوارهای سیمانی بلند کشیده شده است . ساعت پنج عصر بود غرق در خنکای آخر شهریورماه - کم کم بوی پاییز غمبار را میشد استشمام کرد سیگار رو روشن کردم و طبق معمول شروع کردم به قدم زدن و فکرکردن ... نوعی وحشت در من دوباره در حال جان گرفتن هست . از وقتی تماسهای کافه بلوط با من زیاد شده وحشتم دوباره برگشته . وسوسه پول زیاد پیشنهادی از طرف کافه بلوط از یک سو و خاطرات غمبارش من را چند روزه احاطه کرده ... کافه بلوط به نوعی خانه دوم من بود تو کافه بلوط پا گرفتم و شناسنامه کاری من مهر اونجا رو داره از طرفی رویدادهای قدیم و گذشته من را راحت نمیذاره .این وسط از رفتار محترمانه و پر از مهر و صمیمیت شرکت جدید بسادگی نمیتونم عبور کنم . اونها روی من خیلی حساب باز کردن . نمیتونم ولشون کنم و برم - زمانی که جنگ بود و وضع کار وخیم بود اینها به من کار دادن و من رو پس نزدن ... حسابی فکرم درگیر هست.

از پشت دیدم کسی داره صدام میزنه ... مدیرکارخونه بود - پسر خوش سیما و محجوبی هست که همیشه به من لطف داره منو به دفترش دعوت کرد و با اسپرسو ساز تو دفترش یه قهوه واسم ساخت گفت مهندس بزن بعد سیگار می چسبه. هیچ جوره نمی تونم به اینها (شرکت جدید) نه بگم .

فکرم بقدری در هم تابیده که حتی شبها هم تو خواب ادامه داره ... دیشب خواب دیدم تو کافه بلوط دارم کار می کنم و برق رفته واسه اینکه خنک بشم پنجره ها را بارها باز می کنم ولی هی خود بخود بسته میشه بعد یهو صدای هواپیما و بمب اومد و تمام شیشه ها شکست و ریخت کف زمین - از کارخونه بیرون اومدم دیدم گاوها مردن و افتادن روی زمین هیچ آدمی هم اون اطراف نبود فقط خودم تک بودم داشتم فکر می کردم چطور اینهمه فاصله رو باید تا خونه پیاده راه برم ... نه آدمی بود و نه وسیله ای که یهو بیدار شدم.

روح من بسیار خسته و زخمی شده.

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

رویدادهای پس از رفتن من از کافه بلوط دوشنبه شانزدهم شهریور ۱۴۰۵ 1:36

شاید یک اتفاق به ظاهر ساده دارای آثار و پیامدهای بشدت بزرگ و ادامه داری باشد..
طوری که اثرات ثانویه آن مدتها پس از وقوع همچنان ادامه دار باشدحدود یکسال از آن دعوای مشهور من با رییسم می گذرد و من ترجیح دادم از ذکر پیامدها و جزییات حوادث صحبتی نکنم تا بلکی به دست فراموشی سپرده شود ولی این زخم خونی نه تنها بسته شد بلکه هر روز بیشتر دهن باز می کند.

بعد رفتن من نفرات جایگزینی آمدند که عملکرد موفقی نداشتند و کافه بلوط تعطیل شد . رئیس سابقم بخاطر تعطیلی کافه بلوط مواخذه شد... چند بار تماس گرفتن که من برگردم من گفتم نه ... ! دیگه کافه بلوط بر نمی گردم ... عکسها و پیامها و چتهایی به دست زن رئیس سابقم افتاد و زنش درخواست طلاق داد ... بازرسی به جریان کافه بلوط وارد شد و با چندتا از کارمندهای خانم مستعفی تماس گرفت . دومرتبه به من و بقیه همکاران زنگ زدن و گفتن توضیحات بدم از همان پشت تلفن به رئیسم چندتا فحش دادم و قطع کردم ... رییسم زنشو طلاق داد و اخراج شد ... من رفتم شرکت جدید ... جنگ شد ... رئیسم دوباره با تنزل درجه با سمت مشاور تو یه خرابه دیگه ای مشغول کار شد ... با جولیا دعوا کردم و قهر بی انتهااااااااا ... کافه بلوط ... کافه بلوط ... تلفن ... کافه بلوط

چهار شنبه دوباره باید برم کافه بلوط واسه صحبت حضوری !!!!!!!!!!!!!!!!! آخ تف!

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم سه شنبه چهاردهم بهمن ۱۴۰۴ 23:58

ما زنده به آنیم که آرام نگیریم ... موجیم که آسودگی ما عدم ماست!

از بچگی شخصیت آرام و موجه و سربزیری نداشتم ! همیشه در حال لجبازی و سرتق بازی بودم مدرسه هم که رفتم هر چند وقت یکبار پشت در اتاق مدیر مدرسه دیده میشدم و از اولیا من میخواستند که واسه ادای پاره ای از توضیحات به مدرسه تشریف بیاورند شاهد این موضوع نمرات درخشان انضباط من بود! در دوران دانشگاه کمی آرام بودم ولی در دوران سربازی چندین مرتبه به بهانه درگیری با فرماندهان و مافوقان بازداشت شدم و با وجود این که افسر بودم من را به بازداشتگاههای سربازان می فرستادند. این دوسال پرحاشیه ترین دوران زندگی من بود طوری بود که که بیشتر از چند ماه نمی تونستم در یک محل خدمتی دوام بیاورم و مدام محل خدمت من عوض میشد. حدود چهارماه اضافه خدمت انضباطی و تنبیهی نشان میدهد یک چگوارای انقلابی درست و حسابی ام... بگذریم !!

این روحیه سرکش و لجباز در دوران کاری من هم هویدا است و بارها باعث شده شغلم را عوض کنم و یا از دست بدهم در پاره ای از موارد مقصر بودم و در باقی موارد به نظرم تقصیر شرایط بود. نمی دانم! در آستانه چهل سالگی شرایط من ذره تغییری نکرده است و هنوز روحیات طوفانی و وحشتناک من هر از گاهی سر به انقلاب و قلیان می گذراند.

همین چند وقت پیش دوباره کارم را عوض کردم . کاری که "جولیا" با آنهمه سختی پیدا کرده بود را دوست نداشتم و ترک کردم هر چقدر بهم گفتند صبوری کن محل نگذاشتم و کار خودم را کردم . از اول احساس خوبی به اینکار نداشتم. بدون دعوا و مشاجره (نه مثل کافه بلوط پرحاشیه !!) یکروز دیگر نرفتم و "جولیا" و کار را باهم به دست خدای مهربان بخشیدم و رهاکردم.

کار جدیدم را شروع کردم و سعی خواهم کرد فعلا آنرا از دست ندهم شاید یکی از دلایل اش اعتمادی بود که به من کردند . تجربه جدیدی که اینبار کسب کردم این بود که با دلو و طناب پوسیده یک زن دیگر هیچ وقت بدرون چاه وارد نشوم ...

𝄞 Eleni - music : Anna Viss 𝄞

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

next work پنجشنبه بیست و هفتم آذر ۱۴۰۴ 18:23

عمری به عبث راندم و هر نقش دلاویز

بی پرده چو دریافتمش نقش خطا بود

جز مرگ که یکتا در زندان حیات است

باقی همه دیواره دروازه نما بود

(فریدون توللی)

بالاخره پس از حدود بکماه بیکاری یک شغل که بدرد من بخورد پیدا شد .از رفتارم با رییس قبلی ام ناراحت نیستم و اگر زمان به عقب برگردد صرفنظر نمی کنم ."جولیا" بخاطر کار جدیدم کوشش ها و لابی گری های وافری با بالادستی ها بخرج داد و از همین حالا باد زیادی به غبغب انداخته گویا بنگاه کاریابی راه انداخته و یک کارتن خواب رو به سر و سامانی رسانده است. امسال از سرما و گرسنگی مثل دخترک کبریت فروش دیگر نمی میرم !!!

انشالله تمرکز من بر روی پروژه های آتی بیشتر خواهد شد.

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

مکافات جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ 20:24

اوایل که این وبلاگ را راه اندازی کردم دلم میخواست فقط در مورد الکترونیک و کارم بنویسم نه خاطرات ولی با توجه به اینکه اعمال و کارهای ثانویه ما تا حدودی به کاری است که انجام میدهیم ذکر آنها به نظرم جایز است.

از همه دوستان و خوانندگانی که به من لطف داشتند و دلنوشته ها و نظرات را برایم ارسال کردند مچکرم.

روزی که به کمیته انضباطی رفتم حاضر به رفتن زیربار امضا فرم تعهد و فروخوردن جام شوکران (همان خوردن نجاست عادی ) نشدم و از از قبل استعفا را تقدیم کرده بودم از عجایب روزگار بعد از دوسال بی خبری همان روز "جولیا" تماس گرفت قضایا را از منشی خاله زنک و دهن لق رییس فهمیده بود و هی سوال می پرسید بعد یه جایی را واسه ملاقات معلوم کرد.

یه جای پرک و دورافتاده که خودش بلد بود و می گفت قدیمیه رفتیم روی نیمکت گوشه خیابون با دوتا فنجون کافی ... چشمای براق و شرورش می درخشید و مدام هی می گفت:

"دیدی گفتم حق با من بود "

"دیدی گفتم رقتنت به کافه بلوط غلط بود "

" دیدی گفتم باید مثل من انتقالی می گرفتی "

"دیدی گفتم ..."

می گفت رئیس بهش نظر داشته و خودش فرار کرده و حالا راحت شده و این چیزها من میدیدم هی تند تند لبهاش تکون میخوره ولی از حرفهاش چیز زیادی تو مغزم نمونده چیزی که خیلی تو ذوق می زد دو خط روی لپش بود تا می خندید دوتا خط موازی کنار هم رو لپ چپش میوفتاد که قبلا نبود ... گذز زمان به جولیا هم رحم نکرده بود.

چند روز پیش برای آخرین بار به کافه بلوط رفتم وسایل و خرت و پرتهام رو ریختم توی یه کارتن به هندونه هام آب دادم برقها را خاموش کردم و پشت سرم رو نیگاه نکردم.

احتمالا مدتی بیکارم تا کار بعدی ... باد می وزد و ابرها هنوز تکان می خورند


پاورقی: روز اولی که به کافه بلوط رفتم میدونستم به آخر کارم رسیدم مثل اسلافم قرار هست چندصباحی اینجا کار کنم و بعد مرخص شوم یا بقول مرحوم جورج اورول "تبخیر بشم " از همان روز اول بهش اسم کافه بلوط رو دادم و میدونستم منتظر چه باید باشم ولی خودم تمومش کردم و این کار درستی بود که من انجام دادم

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

جنایت و مکافات شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ 1:19

در چند پست پیش از مرگ حرف زدم و گفتم دوست دارم مثل "مایکل کورلئونه" رو صندلی بمیرم . اما با توجه به روندی که می بینم به اونجاها نمیرسه . هفته قبل رییسم منو خواست و طبق معمول گیرداد و اراجیف قطار کرد من فقط به قندون روی میزش خیره شده بودم و چیزی نمی گفتم که یهو داد زد. دیگه نفهمیدم چی شد.

لحظات کوتاهی بود و در کل چند ثانیه بیشتر طول نکشید .

دیدم رییسم داره داد میزنه و به سمت در فرار میکنه .قندون شیشه ای رو زمین خورد شده و ریز ریز شکسته - خانم منشی رییس با ابدارچی منو گرفتن و دست آبدارچی جلو دهنم که صدا فحشهام قطع بشه.

اول از مامان رئیسم شروع کردم . بعد زنش را گلبارون کردم انقدر داد زدم که صدام دیگه فرو نشست... حالا که گذشته - هر چقدر فکر می کنم نمیتونم درک کنم اون چند ثانیه چطور طی شد یک ضرب المثل قدیمی میگه اگه یه قمار باز که دار و ندارش رو باخته آخرشب وقتی به خونه برمیگرده اگه نگه "به جهنم" دق میکنه و میمیره ... یه هفته است نرفتم و فردا باید برم کمیته انضباطی

کافه بلوط ... خداحافظ

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

پاییز فصل شاعران است یکشنبه بیستم مهر ۱۴۰۴ 8:50

دیروز همینطور که تو "کافه بلوط" راه میرفتم یاد حرفهای همکار سابقم "جولیا" افتادم می گفت پاییز افسردگی شدیدی میاره . هرچقدر هم به آخرش نزدیک بشی دارک تر میشه ... راست می گفت اونموقع داشت بین ماشینها و دستگاهها تند تند کار میکرد و حرف میزد. بعد از اینکه به کافه بلوط منتقل شدم اونهم رفت تو یه کارخونه دیگه - تنها خبری که ازش دارم اینه که سرکارگر شیفت زنها دیگه نیست و با یه کامپیوتر تو یه اطاق داره فرمهای نامنطبق رو تو فایل اکسل تایپ میکنه.

این طرحم از یادگاری هایی که تو کافه بلوط واسم میمونه با الهام از شیشه پوتوس:

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

راننده ماک سه شنبه یازدهم شهریور ۱۴۰۴ 9:27

چند وقتی است یک دوست جدید پیدا کردم یک راننده قدیمی کامیون ماک !

اوایل فقط جنس و لوازم مربوط به کار من را با کامیونش به "کافه بلوط" می آورد تا اینکه رادیو یا بقول خودش "رادیول" کامیونش خراب شد و من براش تعمیرش کردم حالا هر چند روز یکبار یه سری به من میزنه و اکثر اوقات ساعت 5 عصر با هم تو آبخوری سیگار و چای می زنیم بزودی از او و خاطراتش و همچنین ماک آمریکایی اش خواهم نوشت. راستی چند وقته پیش یک نقاشی از اش کشیدم و بهش یادگاری دادم که الان اونو گذاشته پشت آفتابگیر ماک اش:

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

مصاحبه با مزدور اول بعد از سی سال دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ 13:38

دبروز تلفن زدن گفتن چند نفر از نیروهای پیمانکار واسه مصاحبه میان پیشت ازشون چندتا سوال کن و نظرت رو بعدا تلفنی بگو. خوشحال شدم که بعد از حدود 17 ماه چندتا آدم واقعی برای اولین بار میخوان بیان "کافه بلوط" و این نشون میداد من هنوز در کارتابل رییسم هستم و من را جز نیروها و افراد زنده محاسبه میکنه.

حدودهای ساعت سه بعدالظهر سه نفر عرق ریزان و حاک آلود آمدند و مرتب بد و بیراه می گفتن که اینجا چه جاییه وسط این بیابون بی آب و علف حتی یه جاده آسفالت نداره و حدود نیم ساعت از جاده اصلی تا اینجا تو خاک و آفتاب پیاده روی داشتن تا به ... (کافه بلوط) رسیدن نگاه کردم دیدم کفشها و شلوارهاشون خاکی شده با احترام به طرف آبخوری هدایتشون کردم و گفتم اینجا خودتون را تمیز کنید و یکنفر یکنفر بیاین تو دفترم واسه مصاحبه.

وقتی نوبت نفر دوم شد و داشت صحبت میکرد همینطور که صحبت میکرد داشتم به فک زدن و تکان خوردن لبهای او توجه میکردم دیدم زیر سیبیل اش یه لکه قهوه ای بزرگ و کم رنگ بسختی قابل تشخیصه یهو پرت شدم سی سال قبل ... یروز وسطهای سال تحصیلی ناظم مدرسه با یه دانش آموز اومد تو کلاسمون و گفت این همکلاسی جدیدتون هست و انتقالی گرفته اومده این دبستان وقتی معلممون خواست اسمش رو تو دفتر کلاس بنویسه به ناظم گفت فامیلشون رو بفرمایید ناظم گفت : ..."مزدور اول"

معلم تعجب کرد و مزدور اول رو به آخر لیست کلاس اضافه کرد اونموقع برای ما زیاد تعجب آور نبود برای دانش آموزان دوم ابتدایی که هنوز معانی و مفاهیم کلمات را درست نمی دانستند این هم یک اسم بود شبیه نام خانوادگی های دیگر مثل باقری یا صالحی یا کریمی یا رادمنش و ...

مزدور اول یک ویژگی ظاهری داشت یک ماه گرفتگی خیلی کم رنگ بین بینی و لب بالایی داشت . برای من اینطور بود که فکر میکردم شیرکاکائو خورده و به لب و دهانش مالیده آدم هی دوست داشت با یک دستمال اون را تمیز کنه خیلی تو ذوق میزد ... بگذریم کلا بچه خیلی خجالتی و کم حرفی بود بعدا فهمیدیم باباش نظامی هست و بخاطر ماموریت اینجا اومده یکسال هم بیشتر تو مدرسه ما نموند و بعد از پایان سال تحصیلی رفت.

نام خانوادگی و اون لکه بزرگ ماه گرفتگی هیچ وقت از ذهن من پاک نشد به برگه معرفی نامه مصاحبه نگاه کردم دیدم نام خانوادگی نوشته (فلانی) بدون مقدمه از آقای ؟ پرسیدم قربان کجا تحصیل کردین اسم دانشگاهش رو گفت بعد گفتم دبیرستان گفت هی اومدم پایین تا راهنمایی و ابتدایی دیدم یارو عصبی شده و رنگ صورتش قرمز شده فکر کرد دارم مسخره اش می کنم گفت حتما لازمه اینها رو بگم.

با شرمندگی گفتم سالها قبل دبستان مسلم ابن عقیل من یه همکلاس داشتم کمی شبیه شما بود ولی نام خانوادگی اون با شما متفاوت بود تا اینو گفتم مثل برق گرفته ها لبهاش به آرومی تکون خورد گفت : مز دو ر اول ...

گفتم بله ... بلند شدیم و هم رو بغل کردیم تا صورتش رو اورد جلو تازه کک مکهای صورتش رو تونستم از لابلای ریشهای حنایی رنگش ببینم. خود خودش بود.

کلا من را نشناخت و فقط اسم معلم و مدیر و ناظم یادش مونده بود از تغییر اسمش پرسیدم گفت خواهر بزرگترش وقتی میخواسته بره مقطع دبیرستان اسم خانوادگیشون را تغییر دادن یک کم از وضع و احوالش پرسیدم و اینکه تو این سالها چیکار میکرده و ... و بعد رفتند.

بعد که رفت تا ساعتها من غوطه ور در دنیای مخملی قدیم شدم و اینکه این دنیا چقدر کوچیکه ... بعد از سی سال وسط یه بیابون خشک و خالی ساعت سه بعدالظهر" مزدور اول" با اون ماه گرفتگی شیرکاکائویی رنگش اش تو "کافه بلوط" به ملاقاتم اومده بود

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

ویرانه های من بوی چرنوبیل می دهند چهارشنبه بیست و یکم خرداد ۱۴۰۴ 9:40

این روزها در چرنوبیلی دیگر زندگی موازی برقرار است . این از بازیهای روزگار است که من و چرنوبیل هم تقدیریم هر دو اردیبهشت سال 1986 به هم رسیدیم چرنوبیل اردیبهشت سال 1986 تمام شد و من اردیبهشت سال 1986 شروع شدم هردو ویران و متروک در گوشه ای از دنیا تک افتاده ایم .روزها در چرنوبیلی دیگر راه میروم و به گوشه های مخفی و پرک آن سر میزنم گوشه های آن بوی غربت خودم را میدهند صنعت رو به زوال مملکتی را می بینم که مهندس و صنعتش به خاک افتاده اند و آخوند و روضه خوانش جای صنعتگر و کار آفرین را گرفته اند.مملکتی که ارزش و منزلت یک مداح از یک مهندس بیشتر است .

آدم سیاسی نیستم و از سیاست بیزارم - این روزها به گوشه گوشه کارخانه قدیمی که میروم دلم میسوزه و مدام یاد چرنوبیل می افتم مثل آدمی که خود را تو آینه گرد و غبار گرفته ببینه خودم را درهر گوشه از کارخانه متروک و زنگ زده می بینم. روزها ساعت 5 عصر میرم توی آبخوری تنها می شینم و سیگار می کشم و درب بدون شیشه آبخوری رو نگاه می کنم که با وزش باد حرکت می کنه و قیژ قیژ صدا میده. یاد رویاهای رنگارنگم می افتم که هرچی تو مغزم دنبالشون میگردم دیگه نیستن . دیروز تو آبخوری همینطور که شیشه های شکسته ریخته رو زمین رو میشمردم یاد حرفهای رییس ام از پشت تلفن افتادم - شیشه ها دهن باز می کردن و میگفتن رستگاری نزدیکه.

عکسهایی از چرنوبیل سی سال بعد:

عکسهایی از روزگار من :


پی نوشت:

کامپیوتر به‌جامانده از فاجعه‌ هسته‌ای چرنوبیل، پس از ۳۰ سال احیا شد

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

دورافتاده ... چهارشنبه چهاردهم خرداد ۱۴۰۴ 0:21

اکثر قریب به اتفاق رمان معروف "1984" اثر سترگ مرحوم جورج اورول را خوانده ایم تو کتاب به یک مکانی اشاره می شه به اسم "کافه بلوط" افرادی که به آخر خط رسیده اند و دیگه آب از سر اونها گذاشته تو کافه بلوط پاتوقشون هست هیچکسی با اونها کار نداره میرن میشینن اونجا گارسون واسشون مجانی قهوه میریزه یا لیوان بزرگشون رو پر آبجو میکنه و همینطور که سیگار می کشن روزنامه می خونن و بعد هم بلند میشن میرن . فقط چیزی بدی که وجود داره اینه که یکروز مثل بقیه روزها دیگه به کافه بلوط نمیان اونوقت بقیه افراد کافه بلوط می فهمن که طرف رو تبخیر کردن و حتی اسمش هم از روی کره خاکی محو شده و فقط از اون یه خاطره بیشتر نمونده که اونهم با رفتن بقیه از بین میره.

پارسال هم من به یه جایی مثل کافه بلوط رفتم یه گوشه پرک و بی سر و صدا - گوشه یه سوله قدیمی که روزگاری پر هیاهو و شلوغی بوده ولی حالا فقط خودم هستم و خودم هیشکی حتی باد هم از این محل رد نمیشه. روزها کار می کنم تایمها استراحت با اینکه دست خودمه ولی مثل قدیم رفتار می کنم صبحها بین 9:30 تا 9:45 بعدالظهرها ساعت 5 (ساعت مرگ به قول شاملو).

دوهفته پیش برق اتاقم رفت یه تماس با اداره تاسیسات گرفتم و کمک خواستم یکی رو فرستادن وقتی منو دید انگار رابینسون تو جزیزه خالی از سکنه رو دیده باشه گفت من فکر نمی کردم کسی اینجا کار کنه چند وقت اینجایی ؟ اون هفته دیگه دل از دستم رفت راه افتادم رفتم طرف دفتر رییسم توی راه پله ها منو دید گفت اینجا چیکار می کنی مگه کار و زندگی نداری ؟ گفتم پروژه ها رو آماده کردم . گفت ایمیلشون کن اگه احتیاج بود بت خبر میدم بیای پرزنت کنی برگرد برو

دوباره برگشتم سمت " کافه بلوط" ...

.

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |