پیشوا آدولف هیتلر کبیر : من امروز مطابق با خواست پروردگار قادر عمل می کنم: با مقابله با یهودیان برای حفظ مخلوق خداوند نبرد می کنم
مصاحبه با مزدور اول بعد از سی سال دوشنبه بیستم مرداد ۱۴۰۴ 13:38

دبروز تلفن زدن گفتن چند نفر از نیروهای پیمانکار واسه مصاحبه میان پیشت ازشون چندتا سوال کن و نظرت رو بعدا تلفنی بگو. خوشحال شدم که بعد از حدود 17 ماه چندتا آدم واقعی برای اولین بار میخوان بیان "کافه بلوط" و این نشون میداد من هنوز در کارتابل رییسم هستم و من را جز نیروها و افراد زنده محاسبه میکنه.

حدودهای ساعت سه بعدالظهر سه نفر عرق ریزان و حاک آلود آمدند و مرتب بد و بیراه می گفتن که اینجا چه جاییه وسط این بیابون بی آب و علف حتی یه جاده آسفالت نداره و حدود نیم ساعت از جاده اصلی تا اینجا تو خاک و آفتاب پیاده روی داشتن تا به ... (کافه بلوط) رسیدن نگاه کردم دیدم کفشها و شلوارهاشون خاکی شده با احترام به طرف آبخوری هدایتشون کردم و گفتم اینجا خودتون را تمیز کنید و یکنفر یکنفر بیاین تو دفترم واسه مصاحبه.

وقتی نوبت نفر دوم شد و داشت صحبت میکرد همینطور که صحبت میکرد داشتم به فک زدن و تکان خوردن لبهای او توجه میکردم دیدم زیر سیبیل اش یه لکه قهوه ای بزرگ و کم رنگ بسختی قابل تشخیصه یهو پرت شدم سی سال قبل ... یروز وسطهای سال تحصیلی ناظم مدرسه با یه دانش آموز اومد تو کلاسمون و گفت این همکلاسی جدیدتون هست و انتقالی گرفته اومده این دبستان وقتی معلممون خواست اسمش رو تو دفتر کلاس بنویسه به ناظم گفت فامیلشون رو بفرمایید ناظم گفت : ..."مزدور اول"

معلم تعجب کرد و مزدور اول رو به آخر لیست کلاس اضافه کرد اونموقع برای ما زیاد تعجب آور نبود برای دانش آموزان دوم ابتدایی که هنوز معانی و مفاهیم کلمات را درست نمی دانستند این هم یک اسم بود شبیه نام خانوادگی های دیگر مثل باقری یا صالحی یا کریمی یا رادمنش و ...

مزدور اول یک ویژگی ظاهری داشت یک ماه گرفتگی خیلی کم رنگ بین بینی و لب بالایی داشت . برای من اینطور بود که فکر میکردم شیرکاکائو خورده و به لب و دهانش مالیده آدم هی دوست داشت با یک دستمال اون را تمیز کنه خیلی تو ذوق میزد ... بگذریم کلا بچه خیلی خجالتی و کم حرفی بود بعدا فهمیدیم باباش نظامی هست و بخاطر ماموریت اینجا اومده یکسال هم بیشتر تو مدرسه ما نموند و بعد از پایان سال تحصیلی رفت.

نام خانوادگی و اون لکه بزرگ ماه گرفتگی هیچ وقت از ذهن من پاک نشد به برگه معرفی نامه مصاحبه نگاه کردم دیدم نام خانوادگی نوشته (فلانی) بدون مقدمه از آقای ؟ پرسیدم قربان کجا تحصیل کردین اسم دانشگاهش رو گفت بعد گفتم دبیرستان گفت هی اومدم پایین تا راهنمایی و ابتدایی دیدم یارو عصبی شده و رنگ صورتش قرمز شده فکر کرد دارم مسخره اش می کنم گفت حتما لازمه اینها رو بگم.

با شرمندگی گفتم سالها قبل دبستان مسلم ابن عقیل من یه همکلاس داشتم کمی شبیه شما بود ولی نام خانوادگی اون با شما متفاوت بود تا اینو گفتم مثل برق گرفته ها لبهاش به آرومی تکون خورد گفت : مز دو ر اول ...

گفتم بله ... بلند شدیم و هم رو بغل کردیم تا صورتش رو اورد جلو تازه کک مکهای صورتش رو تونستم از لابلای ریشهای حنایی رنگش ببینم. خود خودش بود.

کلا من را نشناخت و فقط اسم معلم و مدیر و ناظم یادش مونده بود از تغییر اسمش پرسیدم گفت خواهر بزرگترش وقتی میخواسته بره مقطع دبیرستان اسم خانوادگیشون را تغییر دادن یک کم از وضع و احوالش پرسیدم و اینکه تو این سالها چیکار میکرده و ... و بعد رفتند.

بعد که رفت تا ساعتها من غوطه ور در دنیای مخملی قدیم شدم و اینکه این دنیا چقدر کوچیکه ... بعد از سی سال وسط یه بیابون خشک و خالی ساعت سه بعدالظهر" مزدور اول" با اون ماه گرفتگی شیرکاکائویی رنگش اش تو "کافه بلوط" به ملاقاتم اومده بود

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |