مکافات جمعه بیست و سوم آبان ۱۴۰۴ 20:24

اوایل که این وبلاگ را راه اندازی کردم دلم میخواست فقط در مورد الکترونیک و کارم بنویسم نه خاطرات ولی با توجه به اینکه اعمال و کارهای ثانویه ما تا حدودی به کاری است که انجام میدهیم ذکر آنها به نظرم جایز است.

از همه دوستان و خوانندگانی که به من لطف داشتند و دلنوشته ها و نظرات را برایم ارسال کردند مچکرم.

روزی که به کمیته انضباطی رفتم حاضر به رفتن زیربار امضا فرم تعهد و فروخوردن جام شوکران (همان خوردن نجاست عادی ) نشدم و از از قبل استعفا را تقدیم کرده بودم از عجایب روزگار بعد از دوسال بی خبری همان روز "جولیا" تماس گرفت قضایا را از منشی خاله زنک و دهن لق رییس فهمیده بود و هی سوال می پرسید بعد یه جایی را واسه ملاقات معلوم کرد.

یه جای پرک و دورافتاده که خودش بلد بود و می گفت قدیمیه رفتیم روی نیمکت گوشه خیابون با دوتا فنجون کافی ... چشمای براق و شرورش می درخشید و مدام هی می گفت:

"دیدی گفتم حق با من بود "

"دیدی گفتم رقتنت به کافه بلوط غلط بود "

" دیدی گفتم باید مثل من انتقالی می گرفتی "

"دیدی گفتم ..."

می گفت رئیس بهش نظر داشته و خودش فرار کرده و حالا راحت شده و این چیزها من میدیدم هی تند تند لبهاش تکون میخوره ولی از حرفهاش چیز زیادی تو مغزم نمونده چیزی که خیلی تو ذوق می زد دو خط روی لپش بود تا می خندید دوتا خط موازی کنار هم رو لپ چپش میوفتاد که قبلا نبود ... گذز زمان به جولیا هم رحم نکرده بود.

چند روز پیش برای آخرین بار به کافه بلوط رفتم وسایل و خرت و پرتهام رو ریختم توی یه کارتن به هندونه هام آب دادم برقها را خاموش کردم و پشت سرم رو نیگاه نکردم.

احتمالا مدتی بیکارم تا کار بعدی ... باد می وزد و ابرها هنوز تکان می خورند


پاورقی: روز اولی که به کافه بلوط رفتم میدونستم به آخر کارم رسیدم مثل اسلافم قرار هست چندصباحی اینجا کار کنم و بعد مرخص شوم یا بقول مرحوم جورج اورول "تبخیر بشم " از همان روز اول بهش اسم کافه بلوط رو دادم و میدونستم منتظر چه باید باشم ولی خودم تمومش کردم و این کار درستی بود که من انجام دادم

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

جنایت و مکافات شنبه هفدهم آبان ۱۴۰۴ 1:19

در چند پست پیش از مرگ حرف زدم و گفتم دوست دارم مثل "مایکل کورلئونه" رو صندلی بمیرم . اما با توجه به روندی که می بینم به اونجاها نمیرسه . هفته قبل رییسم منو خواست و طبق معمول گیرداد و اراجیف قطار کرد من فقط به قندون روی میزش خیره شده بودم و چیزی نمی گفتم که یهو داد زد. دیگه نفهمیدم چی شد.

لحظات کوتاهی بود و در کل چند ثانیه بیشتر طول نکشید .

دیدم رییسم داره داد میزنه و به سمت در فرار میکنه .قندون شیشه ای رو زمین خورد شده و ریز ریز شکسته - خانم منشی رییس با ابدارچی منو گرفتن و دست آبدارچی جلو دهنم که صدا فحشهام قطع بشه.

اول از مامان رئیسم شروع کردم . بعد زنش را گلبارون کردم انقدر داد زدم که صدام دیگه فرو نشست... حالا که گذشته - هر چقدر فکر می کنم نمیتونم درک کنم اون چند ثانیه چطور طی شد یک ضرب المثل قدیمی میگه اگه یه قمار باز که دار و ندارش رو باخته آخرشب وقتی به خونه برمیگرده اگه نگه "به جهنم" دق میکنه و میمیره ... یه هفته است نرفتم و فردا باید برم کمیته انضباطی

کافه بلوط ... خداحافظ

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

Flying Pendulum یکشنبه چهارم آبان ۱۴۰۴ 7:25

در ادامه طراحی ساعت مخصوصم یه پاندول دلم خواست واسش بسازم اون پاندولی که ده سال پیش طراحی کردم حرف نداره ولی دلم خواست نوآوری داشته باشه و در عین حال با روحیات هنری ام مطابقت داشته باشه یهو یاد اون پاندول قدیمی افتادم که قبلا می خواستم بسازمنش و یادم رفت.

یه پاندول ساعت قدیمی که تو دوران غرب وحشی آمریکا ساخته شده Flying Pendulum (پاندول پرنده) در سال 1883 توسط مرحومین آقایان Adler Christian Clausen و J. C. Slafter در میناپولیس آمریکا اختراع شد.

این پاندول ساعت با سرتیفیکیت بشماره US286531A در اداره ثبت ایالات متحده آمریکا در سال 1883 ثبت شده است.(تقریبا معاصر دوران ناصرالدین شاه قاجار)

US286531A - United States

الان دارم رو الکتریکال کردن این پاندول کار میکنم شبها از سرکار که میام تا حدود ساعت 2 روش کار می کنم . برقی کردن و مدرن کردن این پاندول قدیمی و زیبا یکی از افتخارات من خواهد بود. این پاندول عالی باید دوباره زنده بشه


مرتبط: ساعت پاندولی دست ساز من

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

افسردگی پاییزی ام رو به تموم شدنه شنبه سوم آبان ۱۴۰۴ 7:39

𝄞 golden autumn - music : fariborz lachini 𝄞

اولین هفته آبانماه رو دیگه نمی خواهم مثل اون مهرماه ادبار تکرار کنم. نقشه ها و کارهای تلنبار شده توی ذهنم رو از همین پاییز طلایی شروع می کنم. دیگه بسه

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |

هر روز که از سر کار بر میگشتم در خونه اش نشسته بود . یه زیر پیرهن سفید می پوشید و یه صندلی آهنی دم در خونه اش می گذاشت و به کوچه زل میزد بش سلام میکردم و رد میشدم بعضی وقتها یادش میرفت زیپ شلوارشو بالا بکشه یا وقتی روصندلی خوابش میبرد شکم گنده و آماس کرده اش بالا و پایین میرفت و نافش از زیر پیرهنش پیدا بود ... دیروز ملتفت نشدم که نیستش اما امروز که از سرکار می آمدم در خونه اش یه پارچه سیاه زده بودن با یه آگهی فوتی نوشته بود ( هوالباقی مرحوم ...)

اولها بخودم می گفتم اگه پیر شدم مثل این نمیشم بیام تو کوچه یه آشنا را ببینم باش حرف بزنم حوصله ام سرنره - گفتم اگه پیر و تنها شدم یه خلاف نیمه سنگین می کنم ببرنم زندان باقی عمر با زندانی ها سر کنم تا اینکه یکبار تو دانشگاهمون یه مرده رو دیدم که آمبولانس هی میبردنش دانشکده پزشکی و برمیگشت. گفتن این یه پیرمرد بی کس و کار بوده تو زندان مرده دادنش سالن تشریح دانشگاه دانشجوها دارن پاره پاره اش می کنن و علم یاد میگیرن

دلم نخواست ... بعد گفتم پیر شدم مثل آخر فیلم (رستگاری در شائوشینگ) میرم یه جزیره بی نام و نشون پیدا می کنم قایق سواری می کنم تا بمیرم فکر اینکه بعد مردنم مرغ دریایی ها چشمهام از کاسه سرم بیرون می کشن وحشت زده ام کرد.

دوباره دلم نخواست ... گفتم سرپرستی چندتا پیرزن را قبول میکنم و به امورات اونها رسیدگی می کنم تا اینکه سر و کله (کلثوم اکبری) پیدا شد و دیدم این جور مردن واسم افتضاحه .

هرچه بیشتر میگذره میبینم مردن رو صندلی ابهتش واسم بیشتره مثل آخر عاقبت آل پاچینو تو (فیلم پدرخوانده قسمت سوم) که رو یه صندلی چوبی گریه کرد و مرد ... این خوبه ! مثل مردن شیر بزرگ (صورت زخمی) تو یه گوشه آروم از جنگل

اون پیرمرد حتما آدم بزرگی بوده شاید رییس بانک بوده یا یه مهندس قدیمی ترمودینامیک بوده یا پستچی یا یه نقاش متوسط حتما بوده ... نمیدونم چجوری می میرم

برای فهمیدن گذشت زمان تو "کافه بلوط" خواستم یه ساعت واسه دل خودم بسازم گفتم یه طراحی جدید میزنم با یه ماژول وصلش می کنم به اینترنت که خودش رو با ساعت جهانی تنظیم کنه با یک نمایشگر دیجیتالی خاص (مثل display چند پست قبل) بعد تا موقع کار شد دلم نخواست جنگولک بازی خارجی ها رو بسازم .اصلا دست و دلم نرفت همون ساعت قدیمی ده سال پیش رو دوباره ساختم . با تغییرات دلخواه خودم ورژن جدید ساعتم رو پایه گذاری کردم.

هرچی پایین بالا کردم دیدم حال و حوصله ای واسم نمونده - افسردگی پاییزه هم که شده قوز بالا قوز حدود دوسال تنها کارکردن تو کافه بلوط و ور رفتن با بردهای الکترونیکی و پرهیزکاری روحیات عجیب غریبی درونم پدیدار کرده - تو ساعتم یه تغییرات کوچیک فقط دادم بجای اینکه سر هر ساعت به تعداد ساعتها زنگ بزنه فقط ساعت 5 عصر (ساعت مرگ بقول شاملو) 5 دفعه زنگ بزنه سون سگمنتها رو هم از نوع بزرگ در نظر گرفتم که وقتی از پنجره آبخوری ساعتمو نگاه کردم بتونم ساعت رو تشخیص بدم.

فعلا تا اینجا رو ساختم ... طی پستهای آتی روند تکمیلی و ساخت رو تو بلاگ قرار میدم

ادامه دارد ...


پاورقی:

با توجه به افسردگی پاییزی و احساس گذشت زمان بهتر است بهانه تراشی نکنم: ایده سون سگمنت بزرگ را برای ضعف بینایی در پیری در نظر گرفتم در ضمن پرچم دهه شصت همیشه بالاست 😊🏳

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |