هر روز که از سر کار بر میگشتم در خونه اش نشسته بود . یه زیر پیرهن سفید می پوشید و یه صندلی آهنی دم در خونه اش می گذاشت و به کوچه زل میزد بش سلام میکردم و رد میشدم بعضی وقتها یادش میرفت زیپ شلوارشو بالا بکشه یا وقتی روصندلی خوابش میبرد شکم گنده و آماس کرده اش بالا و پایین میرفت و نافش از زیر پیرهنش پیدا بود ... دیروز ملتفت نشدم که نیستش اما امروز که از سرکار می آمدم در خونه اش یه پارچه سیاه زده بودن با یه آگهی فوتی نوشته بود ( هوالباقی مرحوم ...)
اولها بخودم می گفتم اگه پیر شدم مثل این نمیشم بیام تو کوچه یه آشنا را ببینم باش حرف بزنم حوصله ام سرنره - گفتم اگه پیر و تنها شدم یه خلاف نیمه سنگین می کنم ببرنم زندان باقی عمر با زندانی ها سر کنم تا اینکه یکبار تو دانشگاهمون یه مرده رو دیدم که آمبولانس هی میبردنش دانشکده پزشکی و برمیگشت. گفتن این یه پیرمرد بی کس و کار بوده تو زندان مرده دادنش سالن تشریح دانشگاه دانشجوها دارن پاره پاره اش می کنن و علم یاد میگیرن
دلم نخواست ... بعد گفتم پیر شدم مثل آخر فیلم (رستگاری در شائوشینگ) میرم یه جزیره بی نام و نشون پیدا می کنم قایق سواری می کنم تا بمیرم فکر اینکه بعد مردنم مرغ دریایی ها چشمهام از کاسه سرم بیرون می کشن وحشت زده ام کرد.
دوباره دلم نخواست ... گفتم سرپرستی چندتا پیرزن را قبول میکنم و به امورات اونها رسیدگی می کنم تا اینکه سر و کله (کلثوم اکبری) پیدا شد و دیدم این جور مردن واسم افتضاحه .
هرچه بیشتر میگذره میبینم مردن رو صندلی ابهتش واسم بیشتره مثل آخر عاقبت آل پاچینو تو (فیلم پدرخوانده قسمت سوم) که رو یه صندلی چوبی گریه کرد و مرد ... این خوبه ! مثل مردن شیر بزرگ (صورت زخمی) تو یه گوشه آروم از جنگل
اون پیرمرد حتما آدم بزرگی بوده شاید رییس بانک بوده یا یه مهندس قدیمی ترمودینامیک بوده یا پستچی یا یه نقاش متوسط حتما بوده ... نمیدونم چجوری می میرم
برای فهمیدن گذشت زمان تو "کافه بلوط" خواستم یه ساعت واسه دل خودم بسازم گفتم یه طراحی جدید میزنم با یه ماژول وصلش می کنم به اینترنت که خودش رو با ساعت جهانی تنظیم کنه با یک نمایشگر دیجیتالی خاص (مثل display چند پست قبل) بعد تا موقع کار شد دلم نخواست جنگولک بازی خارجی ها رو بسازم .اصلا دست و دلم نرفت همون ساعت قدیمی ده سال پیش رو دوباره ساختم . با تغییرات دلخواه خودم ورژن جدید ساعتم رو پایه گذاری کردم.
هرچی پایین بالا کردم دیدم حال و حوصله ای واسم نمونده - افسردگی پاییزه هم که شده قوز بالا قوز حدود دوسال تنها کارکردن تو کافه بلوط و ور رفتن با بردهای الکترونیکی و پرهیزکاری روحیات عجیب غریبی درونم پدیدار کرده - تو ساعتم یه تغییرات کوچیک فقط دادم بجای اینکه سر هر ساعت به تعداد ساعتها زنگ بزنه فقط ساعت 5 عصر (ساعت مرگ بقول شاملو) 5 دفعه زنگ بزنه سون سگمنتها رو هم از نوع بزرگ در نظر گرفتم که وقتی از پنجره آبخوری ساعتمو نگاه کردم بتونم ساعت رو تشخیص بدم.
فعلا تا اینجا رو ساختم ... طی پستهای آتی روند تکمیلی و ساخت رو تو بلاگ قرار میدم


ادامه دارد ...
پاورقی:
با توجه به افسردگی پاییزی و احساس گذشت زمان بهتر است بهانه تراشی نکنم: ایده سون سگمنت بزرگ را برای ضعف بینایی در پیری در نظر گرفتم در ضمن پرچم دهه شصت همیشه بالاست 😊🏳
