اوایل که این وبلاگ را راه اندازی کردم دلم میخواست فقط در مورد الکترونیک و کارم بنویسم نه خاطرات ولی با توجه به اینکه اعمال و کارهای ثانویه ما تا حدودی به کاری است که انجام میدهیم ذکر آنها به نظرم جایز است.
از همه دوستان و خوانندگانی که به من لطف داشتند و دلنوشته ها و نظرات را برایم ارسال کردند مچکرم.
روزی که به کمیته انضباطی رفتم حاضر به رفتن زیربار امضا فرم تعهد و فروخوردن جام شوکران (همان خوردن نجاست عادی ) نشدم و از از قبل استعفا را تقدیم کرده بودم از عجایب روزگار بعد از دوسال بی خبری همان روز "جولیا" تماس گرفت قضایا را از منشی خاله زنک و دهن لق رییس فهمیده بود و هی سوال می پرسید بعد یه جایی را واسه ملاقات معلوم کرد.
یه جای پرک و دورافتاده که خودش بلد بود و می گفت قدیمیه رفتیم روی نیمکت گوشه خیابون با دوتا فنجون کافی ... چشمای براق و شرورش می درخشید و مدام هی می گفت:
"دیدی گفتم حق با من بود "
"دیدی گفتم رقتنت به کافه بلوط غلط بود "
" دیدی گفتم باید مثل من انتقالی می گرفتی "
"دیدی گفتم ..."
می گفت رئیس بهش نظر داشته و خودش فرار کرده و حالا راحت شده و این چیزها من میدیدم هی تند تند لبهاش تکون میخوره ولی از حرفهاش چیز زیادی تو مغزم نمونده چیزی که خیلی تو ذوق می زد دو خط روی لپش بود تا می خندید دوتا خط موازی کنار هم رو لپ چپش میوفتاد که قبلا نبود ... گذز زمان به جولیا هم رحم نکرده بود.
چند روز پیش برای آخرین بار به کافه بلوط رفتم وسایل و خرت و پرتهام رو ریختم توی یه کارتن به هندونه هام آب دادم برقها را خاموش کردم و پشت سرم رو نیگاه نکردم.

احتمالا مدتی بیکارم تا کار بعدی ... باد می وزد و ابرها هنوز تکان می خورند
پاورقی: روز اولی که به کافه بلوط رفتم میدونستم به آخر کارم رسیدم مثل اسلافم قرار هست چندصباحی اینجا کار کنم و بعد مرخص شوم یا بقول مرحوم جورج اورول "تبخیر بشم " از همان روز اول بهش اسم کافه بلوط رو دادم و میدونستم منتظر چه باید باشم ولی خودم تمومش کردم و این کار درستی بود که من انجام دادم
