پیشوا آدولف هیتلر کبیر : من امروز مطابق با خواست پروردگار قادر عمل می کنم: با مقابله با یهودیان برای حفظ مخلوق خداوند نبرد می کنم

در آغازین روزهای پاییز دل من گرفته است ...

دیروز بعد از حدود یکسال (دقیقا یازده ماه) به کافه بلوط برگشتم. چیز زیادی از آن باقی نمانده بود همان موقع هم سوت و کور بود ولی این یکساله بدتر شده بود . آبخوری محبوب من را انبار گازوییل کرده بودند - دفتر کارم را جمع کرده بودند و شده بود انبار اوراق باطله اداره کنترل کبفیت . باغچه هندونه و انگورها خشک شده بود به معنای واقعی کلمه چیزی از کافه بلوط نمانده بود.

کاغذ پاره ها تو دفترم رو بردم وسط محوطه و با فندکم آتیش زدم بعد هم به اداره تاسیسات تلفن زدم گفتم باید آبخوری مثل روز اول بشه و گازوییلها را ببرن از کافه بلوط بیرون ... فکر نکنم نه من و نه کافه بلوط مثل سابق دوباره بشیم . ظهر که در را بستم و میخواستم برگردم تو پارکینگ "س- ز" را دیدم اصلا با این زن من حتی قبلا هم سلام علیک نداشتیم فقط تو ایمیلهای سازمانی اسم و ریخت نحسش رو می دیدم تا من رو دید همچین تعجب کرد انگار عزراییل رو دیده بعد هم عینک آفتابی اش رو از مغز سرش کشید تو چشاش ... نکبت

بگذریم وقتی داشتم کاغذها رو آتیش می زدم رفتم رو پلکان لب آبخوری نشستم و به این یک سال فکر کردم انگار ده سال گذشته بود .. بیکاری - جنگ - کار جدید اتفاقات غیر مترقبه و برگشت به نقطه آغازین-- برای من خیلی طولانی بود دلم گرفت و هوس آهنگ کاروانسرای کیتارو کردم ... گوش کردم بارها و بارها ... حس عجیبی بود دیروز بعدالظهر!


بگشا بندِ قبا ای مهِ خورشیدکلاه!

تا چو زلفت سَرِ سودا زده در پا فکنم

خورده‌ام تیرِ فلک، باده بده تا سرمست

عُقده در بندِ کَمرتَرکشِ جوزا فکنم

جرعهٔ جام بر این تختِ روان افشانم

غُلغُلِ چنگ در این گنبدِ مینا فکنم

حافظا! تکیه بر ایّام چو سهو است و خطا

من چرا عِشرتِ امروز به فردا فکنم؟

نوشته شده توسط M O H S E N  | لینک مطلب |