این روزها در چرنوبیلی دیگر زندگی موازی برقرار است . این از بازیهای روزگار است که من و چرنوبیل هم تقدیریم هر دو اردیبهشت سال 1986 به هم رسیدیم چرنوبیل اردیبهشت سال 1986 تمام شد و من اردیبهشت سال 1986 شروع شدم هردو ویران و متروک در گوشه ای از دنیا تک افتاده ایم .روزها در چرنوبیلی دیگر راه میروم و به گوشه های مخفی و پرک آن سر میزنم گوشه های آن بوی غربت خودم را میدهند صنعت رو به زوال مملکتی را می بینم که مهندس و صنعتش به خاک افتاده اند و آخوند و روضه خوانش جای صنعتگر و کار آفرین را گرفته اند.مملکتی که ارزش و منزلت یک مداح از یک مهندس بیشتر است .
آدم سیاسی نیستم و از سیاست بیزارم - این روزها به گوشه گوشه کارخانه قدیمی که میروم دلم میسوزه و مدام یاد چرنوبیل می افتم مثل آدمی که خود را تو آینه گرد و غبار گرفته ببینه خودم را درهر گوشه از کارخانه متروک و زنگ زده می بینم. روزها ساعت 5 عصر میرم توی آبخوری تنها می شینم و سیگار می کشم و درب بدون شیشه آبخوری رو نگاه می کنم که با وزش باد حرکت می کنه و قیژ قیژ صدا میده. یاد رویاهای رنگارنگم می افتم که هرچی تو مغزم دنبالشون میگردم دیگه نیستن . دیروز تو آبخوری همینطور که شیشه های شکسته ریخته رو زمین رو میشمردم یاد حرفهای رییس ام از پشت تلفن افتادم - شیشه ها دهن باز می کردن و میگفتن رستگاری نزدیکه.
عکسهایی از چرنوبیل سی سال بعد:










عکسهایی از روزگار من :






پی نوشت:
کامپیوتر بهجامانده از فاجعه هستهای چرنوبیل، پس از ۳۰ سال احیا شد
