رشته های فنی بالاخص رشته الکترونیک فوق العاده دشوار هست و کسانی که به این رشته وارد می شوند معمولا تا سطح کاردانی یا کارشناسی بیشتر دوام نمی آورند و حین تحصیل رها می کنند و یا می روند پی یه کار راحتتر .
کسانی هم که تاب می آورند در مقطع تحصیلی ارشد تغییر رشته می دهند و وارد (رشته های مثل مدیریت - بازرگانی و ...) می شوند و یا در حد آموزش مثل دبیری و استادی در این رشته پیش می روند. ولی کسانی که در این رشته استخوان بترکانند و بخواهند لقمه نانی از این رشته بدست بیاورند مصایب و دشواری های زیادی در پیش رو دارند.
همیشه به همکاران و دوستانم به دیده احترام و ستایش نگاه می کنم . زندگی اینقدر سخت هست و ما با انتخاب الکترونیک سخت ترش کردیم.... بگذریم . این صحبتهای من به نوعی ادای دین به همه دوستانی است که گمنام و بی نام و نشان در حال کار در آزمایشگاهها - خطوط SMT line - کارگاهای تولید برد - زیرزمینها و پستو های شرکتهای الکترونیکی و غیره در حال کار و گذران زندگی هستند.
کار با آیسی و ترانزیستور و بالا و پایین کردن دیتا شیتها و نرم افزارهای خشک و بی روح رشته الکترونیک بقدری زمخت و ناراحت کننده هست که پس از مدتی شخص دچار نوعی یاس فلسفی و افسردگی می شود و اگر علاجی چاره نکند کم کم و به مرور زمان در این رشته حل خواهد شد. بارها گفته ام قهوه و سیگار تا جایی مدد می کند و از بعضی جاها به بعد اگر شخص روحیه قوی نداشته باشد دچار فروپاشی خواهد شد.
دیروز به حیات خلوت پشت شرکت رفته بودم - یه راهروی دراز و باریک که دورتا دورش دیوارهای سیمانی بلند کشیده شده است . ساعت پنج عصر بود غرق در خنکای آخر شهریورماه - کم کم بوی پاییز غمبار را میشد استشمام کرد سیگار رو روشن کردم و طبق معمول شروع کردم به قدم زدن و فکرکردن ... نوعی وحشت در من دوباره در حال جان گرفتن هست . از وقتی تماسهای کافه بلوط با من زیاد شده وحشتم دوباره برگشته . وسوسه پول زیاد پیشنهادی از طرف کافه بلوط از یک سو و خاطرات غمبارش من را چند روزه احاطه کرده ... کافه بلوط به نوعی خانه دوم من بود تو کافه بلوط پا گرفتم و شناسنامه کاری من مهر اونجا رو داره از طرفی رویدادهای قدیم و گذشته من را راحت نمیذاره .این وسط از رفتار محترمانه و پر از مهر و صمیمیت شرکت جدید بسادگی نمیتونم عبور کنم . اونها روی من خیلی حساب باز کردن . نمیتونم ولشون کنم و برم - زمانی که جنگ بود و وضع کار وخیم بود اینها به من کار دادن و من رو پس نزدن ... حسابی فکرم درگیر هست.
از پشت دیدم کسی داره صدام میزنه ... مدیرکارخونه بود - پسر خوش سیما و محجوبی هست که همیشه به من لطف داره منو به دفترش دعوت کرد و با اسپرسو ساز تو دفترش یه قهوه واسم ساخت گفت مهندس بزن بعد سیگار می چسبه. هیچ جوره نمی تونم به اینها (شرکت جدید) نه بگم .
فکرم بقدری در هم تابیده که حتی شبها هم تو خواب ادامه داره ... دیشب خواب دیدم تو کافه بلوط دارم کار می کنم و برق رفته واسه اینکه خنک بشم پنجره ها را بارها باز می کنم ولی هی خود بخود بسته میشه بعد یهو صدای هواپیما و بمب اومد و تمام شیشه ها شکست و ریخت کف زمین - از کارخونه بیرون اومدم دیدم گاوها مردن و افتادن روی زمین هیچ آدمی هم اون اطراف نبود فقط خودم تک بودم داشتم فکر می کردم چطور اینهمه فاصله رو باید تا خونه پیاده راه برم ... نه آدمی بود و نه وسیله ای که یهو بیدار شدم.
روح من بسیار خسته و زخمی شده.
