الان تقریبا در اواسط فصل پاییز هستیم فصل خوش رنگ و نگاری که بسیار زیباست.پاییز فصل شاعران است.
دیروز بعد یه مدت تقریبا طولانی فرصتی پیش آمد تا به خیابان چهار باغ برای پیاده روی بروم همین طور که قدم میزدم و برگهای رنگارنگ درختان را میدیدم و از خش خش کردن برگهای پاییزی زیر پایم کیف می کردم به گذشته ها فکر می کردم .خاطراتم در آن هوای گرفته و نیمه بارانی کم کم رنگ می گرفت و زنده می شد و مثل یک فیلم سینمایی جلو چشمم می اومد یکی از این خاطرات که اتفاقا آن هم در حوالی پاییزها است و مربوط به استاد الکترونیک ام است را تعریف می کنم.
در نیمه دوم دهه هشتاد (سال 84 یا 85) بود که با او آشنا شدم حدودا شصت ساله که زمستان و تابستان خدا یک کاپشن فیلی رنگ کوتاه می پوشید.سیگار وینستون قرمز را با سه تا پک محکم و قایم به فیلتر می رسوند و از احمدی نژاد (رییس جمهور وقت آنسالها) بشدت بدش می آمد و از خانمها و زنها بیزار بود . وقتی کلاس تمام می شد همین که از در خارج می شد از جیب بغل کاپشن معروفش پاکت سیگار را بیرون میآورد و یکی آتش می کرد و به سمت محوطه پارک می رفت اگر در این حین با او حرف میزدی یا سوالی از او می کردی همین طور که حوابت را میداد قاطی حرفهاش دود سیگار هم باکلمات بیرون میآمد و آدم را یاد اژدها می انداخت.
گفتم که از خانمها دل خوشی نداشت و این رابطه دوطرفه بود از دانشجویان خانم هم کسی در کلاسهای او شرکت نمی کردند و در اصطلاح "با او ترم بر نمی داشتند !" خلاصه که زن ستیز قهاری بود.
از حالات و اخلاقیات او خیلی خوشم می آمد و خاطرات زیادی از او دارم اما یک خاطره خیلی برای من شیرین است.
وقتی حین درس دادن از او سوال نامربوطی می شد قاطی می کرد و طرف را از سوالی که پرسیده بود پشیمان می کرد یکدفعه روی تخته سیاه یک تقویت کننده بزرگ و چند طبقه را کشیده بود و زیرش داشت با فرمولها و ریاضیات ثابت می کرد که مثلا ضریب و بهره این تقویت کننده 100000 است .نمی دونم چی شد که یکهو از زبونم در رفت و باصدای لرزان که گویی از ته چاه در می آمد ازش پرسیدم استاد این ضریب تقویت به این بزرگی چه کاربردی داره؟
که یکهو دیدم مثل چوب خشک شد گچ رو انداخت پا تخته و رفت رو صندلی اش نشست .یکهو ملتفت رنگ صورتش شدم دیدم داره به رنگ قرمز در میاد بعد بنفش شد بعدش به سیاهی گرایید بعد یک مرتبه سفید شد و چانه اش به لرزش افتاد فکر کردم داشت فحشم میداد که یکهو تو اوج عصبانیت یه خنده بلند کرد و گفت "ببین ... ولش کن !! " بعد هم گفت واسه امروز دیگه کافیه.
خلاصه اون روز گذشت و به آخر ترم رسیدیم (دیگه جرات نفس کشیدن سر کلاس رو نداشتم چه برسه به سوال) رسیدیم به قسمت فیدبک و بررسی عملکرد مدارات در حضور فیدبک که یکهو تو چشمام نگاه کرد و گفت یادت اونروز ازم پرسیدی این گین بالا به چه درد میخوره؟
آب دهنم رو قورت دادم و گفتم بله ... گفت الان می بینی و بسرعت همان مدارقبل را رو تخته کشید و یک فیدبک مقاومتی از خروجی به ورودی رسم کرد و دوباره بهره را حساب کرد بهره 100000 در حضور فیدبک به 100 تقلیل پیدا کرد ولی در ادامه استاد نشان داد که ما به پایداری مطلوب رسیده ایم.
بعد گفت اصل اینه !! همیشه باید چیزی را از دست بدهی تا چیزی را بدست بیاوری . باید بهره 100000 را از دست بدهی ولی در عوض پایداری بدست بیاوری. در زندگی هم همین طور است خیلی وقتها چیزهایی را که برایشان بسیار زحمت کشیده ای را باید از دست بدهی تا مثلا یک عشق را بدست بیاوری!!شما شاگردانم در آینده با این مفهومها بیشتر آشنا خواهید شد
درس آنروز به این صورت تمام شد.
